تفکر توحیدی

وبلاگ هزار و یک حرف

تفکر توحیدی

وبلاگ هزار و یک حرف

این وبلاگ تلاشی برای تبیین تفکر توحیدی است

کانال تلگرامی رضاکریمی
https://telegram.me/karimireza1001

دیگر نوشته ها و اظهارات من

این کتاب کوچک حرفهایی بزرگ و اجمالی و ناتمام دارد که برای برخی از آنها می توان یک کتاب نوشت.

فهم و هضم برخی از این نظریات ساده نیست و حتی ممکن است ما را به مخالفت وادار کند ولی اگر به این نظریات نزدیک شویم آن وقت می فهمیم که چقدر آوینی را کم می شناختیم.

 

آوینی و تاریخ باطنی عالم

بر اساس دیدگاه شهید آوینی ما دو تاریخ داریم:ظاهری و باطنی؛ روز و‌روزگار.
مقالات اولیه کتاب آغازی بر یک پایان به این موضوع اختصاص دارند.

تاریخ ظاهری همان است که به نام تاریخ تمدن مشهور است: تاریخ غلبه بر طبیعت در جهت تمتعی مسرفانه و تاریخ از منظر تکامل تاریخی ابزار. اما دومی تاریخ انبیاست
انسان امروز اگرچه هنوز مبدأشمارش روزها و سال ها را بر هجرت این رسول و ‌تولد آن دیگری نهاده است اما دیگر قدر انبیاء را نمی شناسد. وجود انبیاء در تاریخ تمدن در هاله ای از ابهام است اما همچنان تفسیر دینی در عالم‌ به چشم می خورد حتی می توان گفت تمدن غربی هم در اساس دینی است.
تاریخ باطنی یعنی چه؟[1] پاسخ این سؤال را بیش از هر جا باید در کتاب «آغازی بر یک پایان» جست[2].
آوینی تعریف جامع و مانع و تفصیلی ارائه نمی دهد‌اما اجمالا می توان گفت: تاریخ باطنی سرگذشت حقیقی وجود بشر است.
برای پاسخ باید معماران حقیقت وجود بشر را شناخت که به نظر شهید آوینی امام خمینی یکی از آنهاست. به عقیده او امام در زمره آدمهایی است که قطب سنگ آسیاب افلاکند و مصداق حدیث لولاک... که طلعت ازلی دارد و صورت سرمدی. امام عرفان و سیاست را به هم پیوند داد و مرحله ای از ظهور باطن تاریخ را محقق کرد.
تاریخ سرگذشت بشر است و بشر ظاهر و باطن دارد و نکته مهم این است که بر اساس تاریخ باطنی باید تاریخ حقیقی حیات ظاهری بشر را نیز نوشت تا انسان بداند حقیقتا بر او چه گذشته است. به تعبیر دیگر تاریخ انفسی و آفاقی داریم، و نیز تاریخ مظهر بزرگان است و اکنون عصر امام خمینی است.
یک مثال خوب از تاریخ باطنی واقعه هبوط است که به قول شهید آوینی مورخ ظاهرا مذهبی مانند توین بی از درک آن عاجز است. درک معنی هبوط نیاز به درک تاریخ باطنی دارد.
***

آوینی می گوید پیوند ظاهر و باطن عالم با انقلاب اسلامی و امام دوباره آغاز شده است.
 

هر اتاقی مرکز جهان است

شهید آوینی در یک یادداشت در بهمن 1369 جمله «اکتاویو پاز» که آن ایام روی جلد یک مجله روشنفکری نقش بسته بود را نقد می کند: «هر اتاقی مرکز جهان است». او این جمله را اومانیستی می داند و می نویسد:

«این جمله ای است که روی جلد اولین شماره یکی از نشریات جدید الانتشار، از اکتاویو پاز نقل شده، جمله ای که در آغاز خود را خیلی عالمانه می نماید و خوش خط و خال، اما در باطن، ام الشعائر دهکده جهانی آقای مک لوهان است که علم شده تا مدعیان نسل سوم زیر آن سینه بزنند . توضیح واضحات اینکه به قول قدما که میگفتند «شرف المکان بالمکین»، اعتبار اتاق نیز به آن ذی روحی است که در اتاق می زید، یعنی «انسان» و به عبارت بهتر «بشر»؛ آن هم نه یک اتاق خاص، هر اتاقی! و نه یک بشر خاص، هر فردی از افراد بشر؛ یعنی اومانیسم، و آن هم متنزل ترین صورت آن، که اندیویدوالیسم باشد.»

حدود یکسال بعد از این یادداشت آیت الله خامنه ای در 5اسفند1370 فرمودند: در جمهوری اسلامی، هر جا که قرار گرفته‌اید، همان‌جا را مرکز دنیا بدانید.

به نظر می رسد این دو جمله در ظاهر به هم شبیه باشند و در باطن از همدیگر فاصله بنیادین داشته باشند. از جمله بعدی ایشان که گفتند «آگاه باشید که همه‌ی کارها به شما متوجه است» می فهمیم که  این جمله اشاره به این دارد که برای کار و خدمت مکان مهم نیست و همه جا می شود بهترین کارها را انجام داد.

اینجاست که بعد از این ایشان می گویند:

« آمادگی دارند از عالی ترین مقام اجرایی به دور ترین نقاط بروند. چند ماه قبل از رحلت امام (رضوان‌اللَّه‌علیه)، مرتب از من میپرسیدند که بعد از اتمام دوره‌ی ریاست جمهوری میخواهید چه‌کار کنید. من خودم به مشاغل فرهنگی زیاد علاقه دارم؛ فکر میکردم که بعد از اتمام دوره‌ی ریاست جمهوری به گوشه‌یی بروم و کار فرهنگی بکنم. وقتی از من چنین سؤالی کردند، گفتم اگر بعد از پایان دوره‌ی ریاست جمهوری، امام به من بگویند که بروم رئیس عقیدتی، سیاسی گروهان ژاندارمری زابل بشوم - حتّی اگر به جای گروهان، پاسگاه بود - من دست زن و بچه‌ام را میگیرم و میروم! واللَّه این را راست میگفتم و از ته دل بیان میکردم؛ یعنی برای من زابل مرکز دنیا میشد و من در آن‌جا مشغول کار عقیدتی، سیاسی میشدم! به نظر من بایستی با این روحیه کار و تلاش کرد و زحمت کشید؛ در این‌صورت، خدای متعال به کارمان برکت خواهد داد».

برای این جمله می توان بیشتر سخن گفت و هم مباحثی را مطرح کرد. وقتی تفاوت انسان مداری قرآنی (که خدا عالم را برای انسان خلق کرد) با انسان محوری اومانیستی و غربی درک کنیم. تفاوت این دو جمله ظاهرا قریب و باطنا غریب را هم  می توان بهتر فهمید.

***

در تحلیل یادداشت #پروسترویکای_اسلامی_وجود_ندارد پرسش اول در رابطه با معنای این جمله  در عنوان یادداشت بود و به نظر می رسید این جمله به عدم امکان التقاط بین اسلام و غرب اشاره داشت.

زمان انتشار این یادداشت بهمن1369 است و با مطالعه آن از حوادث اواخر دهه شصت در ایران و جهان یادی شد؛ از ماجرای پروسترویکای گورباچف که منجربه فروپاشی شد و از اعلام نظریه دهکده جهانی و نیز از انتشار نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت و واکنش ها به آن یادی شد. به بهانه همین بحث در مورد نظریات عبدالکریم سروش مطالبی مطرح شد.

اولین جمله این یادداشت از اکتاویو پاز نویسنده مشهور غربی بود که گفت: «هر اتاقی مرکز جهان است». در مورد معنای این سخن پاز که بازگشت به اومانیسم بود سخن گفتیم و نیز در تفاوت این جمله با جمله آیت الله خامنه ای که: « در جمهوری اسلامی، هر جا که قرار گرفته‌اید، همان‌جا را مرکز دنیا بدانید »  نیز سخنانی مطرح شد.

آوینی در این یادداشت در مورد اومانیسم می نویسد و  علاوه بر دموکراسی، سوسیالیسم را هم مظهر اومانیسم می داند و اینجاست که جنگ این دو را اصیل نمی داند و می نویسد جنگشان با یکدیگر در عوارض است، نه در جوهر.

او اسلام را عین ولایت می داند و در نظر او ولایت اعم از ولایت فقیه است و نیز می نویسد: « هر چه مخالفت هست، در داخل و یا خارج از کشور، با همین ولایت است » و بر این اساس است که اسلام را در تقابل با دموکراسی و سوسیالیسم تفسیر می کند.

 

وفاق اجتماعی

این یادداشت پاسخی به یک نظرخواهی است اما شهید آوینی از فرصت استفاده می کند و بحث های مهمی را مطرح می کند. او به «کیفیت تکوین وفاق اجتماعی» می پردازد و نهایتا معتقد است وفاق اجتماعی فقط با دین می ماند و تنها توافق اجتماعی ماندگار دین است. این ادعا در دنیای جدید چالش برانگیز است و لذا آوینی تلاش می کند وفاق های ظاهرا غیر دینی را تحلیل کند. اینجاست که یک نکته بسیار مهم مطرح می شود و آن اینکه تمدن غرب که ظاهرا دین را به حاشیه برده خودش تمدنی دینی است! او می نویسد: «تحقیقات ماکس وبر در جامعه شناسی ادیان نیز نشان داده است که حتی تمدن امروز که با انقلاب تکنولوژی تحقق یافته ، عرصه تعیین خویش را در یک وفاق جمعی دینی یافته است.»

وفاق اجتماعی عنوان مشهورتری هم می تواند داشته باشد و آن این است که مردم کجا اجتماع می کنند؟ لذا بحث نقش مردم در حکومت مطرح می شود. با استناد به خطبه شقشقیه «وجوب قبول خلافت درباره حضرت مولا علی(ع) به اجتماع به سه امر باز می گردد: بیعت کردن مردم، وجود نصرت کنندگان و پیمانی که خداوند از علما گرفته است برای یاری مظلومان؛ حال آنکه خلافت حق مطلق او بود». این بحث آوینی یادآور بحثهایی است که تحت عنوان تفاوت مشروعیت و مقبولیت سالها بعد در کشور مطرح شد. او از این سخن امام نتیجه می گیرد که : وفاق اجتماعی اگر چه شرط تشکیل حکومت است و لازمه بقای آن، اما میزان (تشخیص) حق از باطل نیست.

در این جلسه در مورد تمثیل قابل تأمل #اسب_تروا هم بحث هایی در گرفت. این تمثیل حرفهای بسیاری در خود دارد: «روشنفکران غرب زده و یا وابسته در کشور ما ، با علم به این حقیقت که روح عرفان اسلامی _ و به عبارت بهتر عرفان شیعی _سد راه قبول شریعت علمی جدید است ، سعی دارند که با عرفی کردن تفکر غربی و اعمال رفرم های پروتستانتیستی در تفکر دینی، این مانع را از سر راه بردارند ...حکایت این روشنفکران همان حکایت «اسب چوبی تروا» ست که در شکم خویش سربازان دشمن را پنهان داشته است .»

در حاشیه بحث هم به راز سرزمین آفتاب اشاره می شود. این عنوان مقاله ای مستقل است که مستقلا در مورد علت توسعه ژاپن سخن می گوید و اینجا اجمالا مطرح می شود: «دینی که شریعت ظاهری ندارد _ همچون شینتو ئیسم ژاپنی ها _ و یا شرایع خاص خویش را به حداقل ممکن رسانده است، به راحتی با شریعت دنیای امروز که از لحاظ فلسفی مبتنی بر پوزیتیویسم  و متدو لوژیسم  است و از لحاظ عملی با پرستش ابزار اتوماتیک ظهور پیدا کرده، قابل جمع است».

 

 

در برابر فرهنگ واحد جهانی

شهید آوینی می نویسد: «جهان امروز علی رغم آنکه در نقشه های جغرافیایی بیشتر از همه ادوار تاریخ دچار مرزبندی و تفرق است، اما درحقیقت کشور واحدی بیش نیست»

اما این فرهنگ واحد را نباید ساده انگارانه بفهمیم. شهید آوینی برای تحلیل مفهوم «فرهنگ واحد جهانی» از بحث تکنیک کمک می گیرد:

«امروز اما تکنولوژی مدرن زمینه را آنچنان فراهم داشته است که جهان بتواند مجموعه واحدی باشد، یکپارچه و هماهنگ، با یک فرهنگ و تاریخ مشترک؛ با یک حکومت واحد».

او ابتدا می گوید: معیشت تکنولوژیک موجب مادی اندیشی شده است و در ادامه پرسشی مهم را مطرح می کند:

«اگر برای تحقق انقلاب تکنولوژیک فقط ابداع ماشین بخار و ظهور اتوماسیون کفایت میداشت ، چرا این انقلاب در تمدن چین باستان رخ نداد،حال آنکه چینیان دوران باستان نیز با ماشین بخار آشنایی داشته اند؟ باز هم همه چیز به انسان باز می گردد؛ تکنولوژی مدرن «جهت» توسعه خویش را از «اهداف بشر جدید»اخذ کرده است».

اینجاست که تفکر تکنیکی محدود به صنعت نیست بلکه

«از لحاظ علمی نیز جهان امروز نظام واحدی است»

و حتی

«در جهان امروز تلقی واحدی نیز از «هنر» وجود دارد. با نابود شدن همه تمدن ها در تمدن غرب، لاجرم همه صورت ها و قالب های هنری متعلق به تمدن های مختلف نیز نابود شده و یا در شرف نابودی است. شاهد صادق ما بر این مدعا وضعی است که اکنون سفالگری، سرامیک، معرق و مقرنس کاری، تذهیب، معماری ایرانی اسلامی و.....درکشور ما یافته اند».

در برابر فرهنگ واحد جهانی چه باید کرد؟

شهید آوینی پیشنهاد منطقه آزاد را می دهد:

«تنها راهی که برای پیروزی در این مبارزه وجود دارد دستیابی به منطقه ای آزاد در جهان است . مفهوم «منطقه آزاد» در اینجا مساوی با «کشور مستقل» و یا مجموعه ای از کشورهای مستقل است؛ استقلالی همه جانبه.»

اما سخن مهم تر را او اجمالا با عنوان استحاله مطرح می کند:

«مقصود این نیست که ما باید قالب های هنری روز و وسایل ارتباط جمعی را یکسره دور بزنیم ، بلکه معتقدیم که باید جسم این قالب ها را در روح اعتقادات و فرهنگ خویش مستحیل کنیم».

در جلسه آوینی خوانی در مورد استحاله و تصرف در تکنیک گفتگو کردیم و از هیدگر و رنه گنون و دیگران هم که در متن نام برده شده بود بحثهایی به میان آمد

و نیز گفته شد که تکنیک یعنی نگاه تسخیرگر به همه چیز. وقتی بحث به نگاه تسخیرگر رسید ناگزیر مباحث سوبژکیتویته و تغییر معنای حقیقت در تاریخ هم مطرح شد...

 

اسلامیت و جمهوریت

«اصلآ جمهوری اسلامی دیگر چه صیغه ای است؟ این که جز یک ترکیب موهوم بیش نیست و ..... مگر جمع این دو -جمهوریت و اسلامیت - ممکن است؟»

شهید آوینی این جمله را از یک نویسنده ضدانقلاب نقل می کند اما گویا خودش بی میل نیست این جمله را به گونه ای دیگر بپذیرد! چرا که می نویسد: بعد از سیزده سال که از آن روزها می گذرد یک بار دیگر سخن از انتزاع و انفصال این دو امر از یکدیگر می رود... این دو ترکیب هنوز هم تعریف ناشده و موهوم است. او این را تعبیری کاملآ بدیع و بی سابقه می داند و می گوید:«جمهوری اسلامی» تعبیری نیست که از انضمام این دو جزء -جمهوریت و اسلامیت - حاصل آمده باشد و چنین دریافتی از همان آغاز بر یک اشتباه غیر قابل جبران بنا شده است.

پس آیا شهید آوینی «جمهوری اسلامی» را قبول ندارد؟ اعتقاد او این است که : این تعبیری است که بنیانگذار آن برای «حکومت اسلامی آن سان که دنیای امروز استطاعت قبول آن را دارد» ابداع کرده است و تعبیر جمهوری اسلامی اگر چه حد و رسم این نظام را تبیین می کند ، اما در عین حال از اظهار ماهیت و حقیقت آن عاجز است». به تعبیر دیگر شهید آوینی معتقد است: حکومت اسلامی در این زمان صورت دیگری جز آنچه به طور طبیعی در جمهوری اسلامی به خود گرفته است نمی تواند پیدا کند . او جمهوری اسلامی را تفسیر ناتمام از حکومت اسلامی می داند.

او غرب را با نگاه وجودبین می بیند نه موجود بین و می نویسد: «وجه تمایز و تفاوت نظام های دموکراتیک را از غیر آن نباید در وجود پارلمان و یا تکثر قوای سه گانه پیدا کرد. پارلمان و نهادهای دیگر وسایطی هستند در خدمت عقل مشترک عمومی واعمال اراده همگانی».

پیشنهاد آوینی برای بیان حقیقت حکومت اسلامی چیست؟ او پاسخ می دهد: ولایت فقیه تنها صورتی است که حکومت اسلامی به خود می گیرد و به عبارت دیگر در حکومت اسلامی جمهوریت در طول اسلامیت و به تبع آن وجود دارد( اگر انتزاع این دو مفهوم را عجالتآ برای اقامه استدلال بپذیریم ).

البته تفسیر او از فقیه بسیار قابل تأمل است. او معتقد است فقه مصطلح در قرون اخیر از حقیقت خویش فاصله گرفته، پس می نویسد: فقیه انسانی است که حقیقت دین در وجود او تعین یافته است و قدرت استنباط احکام عملی دین را از سرچشمه های حقیقت « که کتاب و سنت است » داراست . عقل نیز حجتی باطنی است که با شرع عینیت دارد و بنابراین ، حکم عقلی فقیهی که وجودش عین حقیقت دین و مظهری از آن است ضرورتآ دارای حجیت است .

پس در نظر او فقیه فقط بر ظاهر آیه و روایات نظر نمی کند و چون با حقیقت دین نسبت دارد عقل این فقیه مظهر حقیقت عقل و شرع است: «خیلی ساده انگاری است اگر ما متوقع باشیم که درباره تمامی پدیدارهای اعصار مختلف زندگی بشر بر کره زمین ، آیات محکمات و احادیث و روایات ، نظرات صریح داده باشند... رسول الله و ائمه طاهرین مظهر حقیقت عقل و شرع هستند و فقها نیز متناسب با مرتبت روحانیشان از همین مظهریت بر خوردارند» .

یک نتیجه این اعتقاد آوینی(جمهوری اسلامی همچون صورت نازل حقیقت حکومت اسلامی ) این است که امکان تغییر مجدد در قانون اساسی فعلی در جمهوری اسلامی مطرح می شود: «چه بسا که قانون اساسی جمهوری اسلامی ، در پاسخ به اقتضائات و نتایجی که در عمل حاصل می آید، مراحل دیگری از تغییر و تتمیم را به خود ببیند. بر اساس مبنای فکری آوینی با این تغییر تمیم صورت می گیرد و جمهوری اسلامی به اصل خود نزدیک می شود.

 

طرح کلی عالم

مقاله «دولت پایدار حق فرا می رسد» در کتاب #آغازی_بر_یک_پایان یکی از مهم ترین مقالاتی است که مبانی فکری شهید آوینی را توضیح می دهد. او در این کتاب «طرح کلی عالم» را توضیح می دهد و بارها از حیثیت کلی بشر سخن می گوید. بشر، گذشته از تحولات فردی و جمعی ، تحولی دیگر نیز دارد که در آن فرد و جمع را از یکدیگر تفکیک نمی توان کرد. برای پاسخ به پرسش مقصد تکاملی یا غایت آفرینش آدم کجاست؟ آوینی می گوید: من نمی دانم بدون تفکر و تامل در «طرح کلی عالم» چگونه می توان به حقیقت رسید.

نظریه طرح کلی عالم چند محور کلی دارد:

-عالم هستی ذات واحدی است در حال تحول و این تحول علت زمان است نه زمان علت این تحول.

-در ظاهر، بشر جزئی از عالم هستی است و اما در باطن، عالم هستی آینه تحولات درونی بشر است

-سیر تحول بشر فقط حیثیت فردی ندارد بلکه حیثیت جمعی هم دارد.

در این مقاله این سخن که تحول عالم آینه تحولات بشر است را به سخن امام علی ع منتسب می کند: "اتزعم انک جرم صغیر و فیک انطوی العالم الاکبر..."یعنی انسان عالم اکبر دانست. مفهوم «بیرون» و «درون» اینجا درهم می ریزد. این دیدگاه موجب می شود یکبار دیگر دعوای مرکزیت عالم بازخوانی شود و تفکر علمی جدید نقد شود: زمین مرکز عالم است ،این سخنی نیست که کوپرنیک و گالیله با یک تلسکوپ بتوانند آن را نفی کنند . «زمین مرکز عالم است» یک حکم تمثیلی است و نباید آن را در کنار احکام علوم تجربی نهاد و حکم به صحت و سقم آن کرد.

«حیات بشر با حجت الله آغاز شده و به حجت الله پایان میگیرد» واین دایره دارای قوس نزول و قوس صعودی است که کل خلقت بشر را شامل می شود. اهمیت این نظریه اینجاست که آوینی می گوید به راستی من نمی دانم اگر کسی طرح کلی حیات بشر در قصه آفرینش را در نیابد، چگونه می خواهد معتقدات بشر را نسبت به وحی و ارسال انبیا و دین و معاد..... معنا کند؟ این سخن آوینی به این معناست که برای فهم حقیقت دین باید طرح کلی عالم فهمیده شود.

آوینی مطلبی اجمالی را بیان می کند که تفصیل آن برعهده پیروان فکر و اندیشه اوست. او فقط عنوان طرح کلی عالم را نوشته و به تفصیل این طرح در بقیه مقالات بیان نمی شود. فقط اشاراتی به اجزا این طرح کلی در مقالات مختلف آمده است.

 اینجاست که برخی در سالهای اخیر بر اساس همین سیر تاریخی جمعی (که با هیستوریسیسم فرق دارد) با استنطاق در آیات و روایات مباحثی را تحت عنوان «دین فطری» سامان داده و مطرح کرده اند. یکی از خصوصیات این سبک آموزشی این است که شناختی از تمام عوالم، از ملک تا ملکوت و برزخ و جایگاه انسان در این عوالم و هدف از خلقت او و خلق اول و سایر مخلوقات و سیر تکوینی انسان در وجوه فردی، جمعی و کلی  بر روی زمین از هبوط حضرت آدم (علیه ¬السلام) تا رجعت و برپایی قیامت ارائه و تبیین می¬شود.

این نظریه بسیاری از جملات و سخنان دیگر آوینی را توضیح می دهد. بسیاری از گفتارهای متن روایت فتح بر اساس همین بینش اوست که حضور بسیجیان در جنگ را در این سیر کلی بشر تفسیر و تعبیر می کند و حتی در شب های عملیات هم کلمه تاریخ و امثال آن را در نریشن هایش به کار می برد و تحلیل حضور بشر معاصر را فقط در زمان حال محدود نمی کند و فی المثل می گوید «هر کس که می خواهد ما را بشناسد باید داستان کربلا را بخواند».

در کتاب فتح خون هم راوی مخاطب را درگیر تاریخ حیات باطنی انسان می کند که موضع خود را نسبت به عاشورا و جایگاه خود را نسبت به طرح کلی عالم روشن کند و از فلک زدگی (اسارت در تاریخ ظاهری) نجات پیدا کند. کلمه تاریخ  یک کلمه کلیدی در کتاب است و اشاره به «طرح کلی عالم» دارد.

اهمیت این دیدگاه آوینی آنجاست که خودش احساس می کند که رازی بزرگ را با مخاطبانش در میان می گذارد و می گوید: «آیا من بیش از حد خویش حجاب تقیه را ندریده ام؟ نمی دانم؛ اما هر چه هست ، من تصور میکنم که روزگار بیان این سخنان سر رسیده است».

آغازی بر یک پایان؛ تقابل استقرار و انقلاب

دو مقاله #آغازی_بر_یک پایان» و #تجدید_و_تجدد در پایان کتاب «آغازی بر یک پایان»  ذات بی قرار و نوجوی انسان را محور بحث خودقرار داده اند. این بحث به تعبیر شهید آوینی نیمه کاره رها می شود اما تأمل در ماهیت و نتایج آن می تواند به نظریات تازه و شگرفی برسد.

لبّ سخن آوینی این است که «تحولی تاریخی بشر جز از طریق انقلاب ممکن نیستآنان که این نظریه را نمی پذیرند، به وضع موجود دل بسته اند». منظور از انقلاب تحول مدام است که نقطه مقابل آن عادات است. به نظر آوینی هیچ یک از تمدن های گذشته پایدار نمانده اند، چرا که تمدن دعوت به ماندن و سکون و استقرار می کند و ذات بشر عین بی قراری و تحول است.

اینجاست که در نظریه او یک تقابل شکل می گیرد: تقابل «انقلاب -استقرار»، تقابل «فرهنگ و تمدن» است

در مقاله #تجدید_و_تجدد این سخنان دوباره مطرح می شود و بر اساس همین نظریه دوباره سخن از عادات است: ما گرفتاران جهان عادات، دیگر چشم تماشای راز نداریم و در عالم بیرون از خویش آنگونه می نگریم که روح عافیت طلبی و تمتع اقتضا دارد در اینجا مبانی نظریه بیشتر اشاره می شود و آن اینکه جهان در تحول مدام و حرکت جوهری است: تکرار از آنجا لازم می آید که ذات این عالم عین فناست. خلقت چون قلبی که می تپد تجدید می شود و خون حیات را در رگهای عالم وجود می دواند. آوینی در ادامه دوباره از تقابل فرهنگ و تمدن می گوید: اگر صفت فطری نوجویی نبود، انسان تن و دل به عادات می سپرد و بدون دلزدگی از تکرار، آغاز تا انجام حیاتش را بی آنکه پوست بیندازد سپری می کرد؛ و آنگاه نه «تمدن» معنا می گرفت و نه «فرهنگ».

آنقدر انقلاب و تحول دفعی در دید آوینی مهم است که او خلقت و تحول را به یک معنا ارجاع می دهد و برای اثبات این ادعا واژه فطرت را تحلیل می کند: آفرینش و انقلاب به یک معنا رجوع دارند: «فطرت» شکافتن است، همچنان که هسته ای می شکافد و نهالی از درون آن سر بر می آورد؛ فطرت شکافتن است، آنچنان که پوست شاخه ی درخت می شکافد و جوانه ای سر بر می آورد

اکنون تجدید که صفت فطری بشر است با تجدد که صفت تمدن اخیر بشری است تقابل پیدا می کند و به تعبیر آوینی: تمدن کنونی که ذاتاً اروپایی است چنین نشان می دهد که هرگز از «نوشدن» -تجدد- باز نمی ایستد و این گونه، طمع کرده است که «فطرت نوجویی و طلب تحول» را در بشر امروز مهار کند... اما این تجدد مداوم هر چند میل بشر جدید را باری ایجاد تحول و نفی سیطره تمدن امروز به تعویق انداخته، اما نتوانسته است که آن را برای همیشه مهار کند

البته آوینی را نمی توان یک آنارشیست یا نسبی گرا دانست که به هیچ نظمی قائل نیست همچنان که #حافظ هم می گفت #از_خلاف_آمد_عادت_بطلب_کام هم وحدت گرا بود نه تکثرگرا و ملاصدرا هم که از #حرکت_جوهری سخن می گفت اهل توحید بود نه تکثر. بلکه او به دنبال تحول در عین ثبات است و می گوید: «ذات انسان عین تحول است، در عین آنکه این تحول ذاتی بر حقایقی ثابت ولا یتبدل مبتنی و متکی است. بشر مدام خواهان «تحول» است، اما سر رشته این طلب در کف با کفایت حقیقی ازلی و ابدی است که وجودش عین «نظم و ثبات» است. زمین در عین چرخش مدام، بر مداری ثابت راه می سپارد و خورشید در عین ثبات، در یک سفر کهکشانی به سوی مقصدی متعالی کوچ میکند». او پیش از این تمثیل #زمین_چرخنده از #قلب_تپنده که در عین ثبات دائما در حال تقلب و دگرگونی است، سخن گفته است و شاید بتوان #رودخانه_جاری را هم مثال دیگری از این حالت بیان کرد.

این دیدگاه به گونه ای است که می توان آن را انقلاب دائمی نام نهاد یعنی انقلابی که نباید به مرحله استقرار (گرفتاری در عادات) برسد. شاید اینجا بیراه نباشد که اشکال بر استعمال تعبیر «رهبر انقلاب اسلامی» به جای «رهبر جمهوری اسلامی» را با این مبنا پاسخ داد که انقلاب فراتر از نظام است و فقط در واقعه سال57 خلاصه نمی شود و همچنان هست و رهبر می خواهد و رهبری آن تنها به دست امام خمینی منحصر نمی شود.

این نظریه شهید آوینی گرچه نیمه کاره رها شده اما مبانی شناخته شده ای در قران و نزد فلاسفه و عرفا دارد که از نوشدن و تجدید مدام و حرکت جوهری عالم سخن می گوید. اتفاق تازه این است که آوینی مقدمات طرح این مبانی در ابعاد اجتماعی سیاسی و تاریخی را فراهم کرده است.

با الهام از این مباحث است که جرقه های بحث تفصیلی رقم می خورد و #حجت_الاسلام_محسنی معتقد است تمدن، دعوت به استقرار می کند و تعالی انسان با تمدن سازی رخ نمی دهد[3]. به بیان تفصیلی تر: تمدن دعوت به استقرار می کند و دعوت دینی ما را تشویق به انقلاب و کوچیدن. حتی آنجا که دلبستگی‌های به دنیا شما را از راه حق بازدارد تعبیر قرآن این است که می‌ فرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ مَا لَکُمْ إِذَا قِیلَ لَکُمُ انفِرُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الأَرْضِ أَرَضِیتُم بِالْحَیَاةِ الدُّنْیَا مِنَ الآخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا فِی الآخِرَةِ إِلاَّ قَلِیلٌ » ، اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الأَرْضِ ، یعنی به زمین چسبیده‌اید؟ این یعنی دلبستگی و وابستگی به عالم ماده. وی همچنین به نگاهی به تاریخ اسلام می گوید: آیا پیامبر برای عظمت این دین یک آجر بر روی آجرهای مسجدالحرام گذاشت؟ در ده سال حکومت نباید پایه‌گذاری و سفارش برای ایجاد تمدن می‌شد؟ یک سخن و سفارش  از پیامبر بیاورید که من برای آباد کردن شهرها و ایجاد رفاه کامل در دنیا آمده‌ام و باید شهرهایتان را - مثل شهرهای آباد آن زمان- آباد سازید! حتی یک داعیه از ائمه در این خصوص وجود ندارد.

خلاف عادت این سخنان کار را به مناظره با یکی از طرفداران تمدن اسلامی یعنی #احمد_رهدار کشاند[4]. در آن مناظره آقای محسنی معتقد است: در آن نسبت و نگاهی که من دارم، من معتقد نیستم که احتمالا تمدن دیگری پدید بیاید و چیزی که باید اتفاق بیفتد این است که بشر به رشدی برسد که دیگر فریب تمدن سازها را نمی خورد. وقتی که بشر به این حقیقت واصل شد، آن استقرار حقیقی به دست می‌آید و این غیر از استقراری است که در مفهوم تمدن است. این اشتراک لفظی استقرار، نباید ما را به اشتباه بیندازد. تفاوت این دو استقرار این است که انسان وقتی به حقیقت واصل می‌شود، دیگر اصلا مکان زندگی او در این زمین نیست. با تحقق حاکمیت حق، رشد محقق می شود و آن وقت خود مردم غرق شدن در مادیت را پس می زنند. 

 

[1]  تأویل آیه  سیروا فی الارض در روایت که ارض را قرآن دانسته است می تواند مؤیدی بر تاریخ باطنی و دینی در مقابل تاریخ ظاهری باشد.

[2]  البته این مباحث دامنه دار است. یک پرسش مهم ذیل این نکات این است که این تمدن و‌ تاریخ ظاهری فعلی چگونه حیات پیدا کرده است؟ مگر نه اینکه باطل نابود  است؟ ان‌الباطل کان زهوقا؟ در این زمینه در مجالی دیگر می توان با استفاده از نکات شهید آوینی و دیگران به پاسخهای مفیدی رسید.

[3]  در گفتگوی تفصیلی با مهر ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵

[4]  مناظره عباس محسنی با احمد رهدار در خبرگزاری مهر با موضوع «امکان یا امتناع تمدن اسلامی»

  • رضا کریمی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی