تفکر توحیدی

وبلاگ هزار و یک حرف

تفکر توحیدی

وبلاگ هزار و یک حرف

این وبلاگ تلاشی برای تبیین تفکر توحیدی است

کانال تلگرامی رضاکریمی
https://telegram.me/karimireza1001

دیگر نوشته ها و اظهارات من

۱. مادر و بچه شدیداً مریض بودند. کربلا رفتند. شب در خواب یک زن سیاه پوش و قد بلند از زن های حرم را می بیند که بچه ای را به او می دهد و می گوید: این بچه را بگیر و برو سر قبر ابراهیم زیارت کن. چند ماه محمد ابراهیم به دنیا آمد.

 ۲. تسبیح کربلا خیس می شد. آنها را می جوید و می خورد:«خب دوست دارم دیگه!»

۳. توی شهرضا روز نامه ندای پاسدار را زد. توی سیستان نمایشگاه کتاب گذاشت. موتور برق را می گذاشت پشت ماشین و می رفت روستاها نمایش فیلم می داد. مسئول روابط عمومی سپاه هم شد.

۴. توی سربازی مسئول آشپزخانه شد. ماه رمضان مخفیانه سحری می داد. خبرچینی کردند و فرمانده به زور سیصد چهار صد نفر را آب داد بخورند. چند روز بعد فرمانده در آشپزخانه بدجوری لیز خورد و تا آخر ماه مهمان بیمارستان شد!

۵. پیشنهاد داد مجسمه شاه را پایین بکشند. رادیوهای بیگانه گفتند دومین شهری که مجسمه شاه را تکه تکه کرد، شهرضا بود.

 ۶. بردنش خواستگاری. بعد از توافقات بسیار گفت: «من اینجاها نمی مانم. دلم می خواهد همسرم تا پشت کوه های لبنان پا به پام بیاید. می توانید شما؟» بعد از مدتی پاسخ شنید که «من نمی توانم» گفت:« ما را به خیر و شما را به سلامت». یکبار هم به همسر برادرش گفت: «یکی را می خواهم که تا قدس هم همراهم بیاید». «پس همسر نمی خواهی همسفر می خواهی؟».« نه همسر، نه همسفر، همسنگر می خواهم».

 ۷. همسرش مدتی قبل از ازدواج در غرب فعال بود. ماهها و بارها به او جواب نه داد. اما هر جا می رفت به او بر می خورد. چند بار با او جر و بحث کرده بود و ابراهیم سرش داد کشیده بود. یکبار گفت: «می خواهم شهید بشوم». ابراهیم گفت:« من زن خانه دار نمی خواهم. من همسر چریک می خواهم تا پا به پای من بجنگد». باز هم گفت:« نه! ». بعدها باز هم به هم برخوردند و باز هم گفت: «نه!». خواب دید که می گوید:« برادر همت اسم آن دنیای من بود. عبدالحسین شاه زید اسم این دنیای من است». برایش تعبیر کردند: مثل امام حسین شهید می شود، بی سر . فرمانده لشکر حضرت رسول می شود، مثل زید. استخاره کرد، خوب آمد، همراه پیش بینی مصیبت زیاد در زندگی! گفت بعد از چهل روز روزه و دعا به اولین خواستگار جواب مثبت می دهم. بعد از بله مقدماتی برای ازدواج شرایط گذاشت. ابراهیم گفت:« وقت این جور کارها را ندارم». عصبانی شد ابراهیم گفت: «خطبه من و شما خیلی وقت است که جاری شده من شما را توی حج می دیدم».

 ۸. به بهانه سینوزیت سیگار می کشید، خیلی زیاد. اول زندگی همسرش گفت: «مجاهد فی سبیل الله سیگار نمی کشد». دیگر لب به سیگار نزد.

۹. محبوب بود، بدجوری! هجوم می بردند و سر و صورت و بازوهایش را می بوسیدند. یواشکی می بردند و می آوردنش. پیاده نمی بردنش، از ماشینش آویزان می شدند و متوقفش می کردند زیر چشمش کبود می شد. لپ هایش هم سرخ می شد، برای تبرک! یکبار انگشتش شکست.

۱۰. در ملاقات با امام حرفی نزده بودند: «وقتی می خواستم دستش را ببوسم، به محاسنم دست کشید». این را که می گفت اشک می دوید توی چشمهایش .

۱۱. شب تولد پسر دومش به همسرش گفت: «زمان حج سه دعا کردم: اول در کشوری که نفس امام نیست نباشم. بعد تو را خواستم و دوتا پسر. بعدش خواستم نه اسیر بشم نه زخمی» .

 ۱۲. فقط توی جاده با ماشین، راحت می خوابید: «من کیلومتری می خوابم».

 ۱۳. در حالی که سبزی پلو را با تن ماهی قاطی می کرد، پرسید: «بچه ها شام چی داشتن؟» گفتند: «همین». پرسید: «واقعا؟» گفتند: «تن ماهی رو فردا می دیم». قاشق را برگرداند گفتند: «حاجی جون به خدا فردا ظهر بهشون می دیم». جواب داد: «به خدا منم فردا ظهر می خورم».

 ۱۴. کم به خانه می رفت وقتی می رفت همسرش را از کار بیکار می کرد. عوض کردن بچه، شیر بچه، سفره انداختن و سفره جمع کردن، لباس ها را شستن و پهن کردن و خشک کردن و جمع کردن.

15.همسرش نامه های بچه های جبهه را خوانده بود. ابراهیم از افشای اسرار ناراحت شده بود: «فکر نکن اینقدر با لیاقتم من حتماً یه گناه بزرگی به درگاه خدا کرده ام که باید با محبت اینا عذاب بکشم».

۱۶. پیرمرد گفت:« با حاجی کار دارم». گفتند: به ما بگو انجام می دیم. گفت: «نه نمیشه». گفتند: «بفرما!». رفت تو و گونه هایش را بوسید و گفت:« چه جوری می خواستین به جای من انجامش بدین!؟»

۱۷.به همسرش گفت:« من جداییمون رو دیدم. تو تاریخ بخون، خدا نخواسته اونایی که خیلی به هم وابسته هستن زیاد کنار هم بمونن».

۱۸. یکبار همسرش در حال آشپزی دچار آشوب شد: نماز و دعا و گریه که «یکبار دیگه سالم ببینمش». وقتی برگشت، گفت:« عراقی ها از روی میدان مینی که سر جاده زده بودند، زودتر از ما کشته شدند». بعد گفت: «تو سد راه شهادت من شدی! بگذر از من!». یکبار هم گفت: «من آخرش مسئله ام را با شما حل می کنم! مطمئن باش من دیگر ماندنی نیستم».

 ۱۹. «کربلا رفتن خون می خواهد». این جمله اش معروف شد.

 ۲۰. اووحاج احمد متوسلیان وقتی می شنیدند که می گویند تیپ حضرت رسول ناراحت می شدند:« تیپ  ما محمدرسول الله است. صلوات برای اسمش ثواب دارد. اصلا این اسم را گذاشته ایم که همه را داخل ثواب کنیم».

۲۱. به جزئیات زیاد اهمیت می داد و زیاد هم یادداشت می کرد. نظرهایش را هم می گفت:« من این عملیات را قبول ندارم ولی چون فرماندهی دستور داده عمل می کنم».

 ۲۲. خبر دادند که فلان فرمانده شهید شده، دستی به ریشش کشید و گفت:« انا لله و انا الیه راجعون». بعد باز راست کشید به ریشش و به یک نقطه خیره شد و گفت: «الحمد لله رب العالمین». بعد ساکت شد و بعد هم فرمانده جدید را تعیین کرد.

 ۲۳. لباس کردی زیاد می پوشید و با کردها زیاد گرم می گرفت. برای مراسم شهادتش حدود ده اتوبوس از آنها به اصفهان آمدند.

 ۲۴. دل شکسته و چشمانی اشکبار سهم روزهای آخرش بود. هر چند می گویند هیچ کس گریه اش را ندید. فرماندهی عملیات خیبر را از او گرفتند گفتند عرضه ندارد.

 ۲۵. برادرش گفت:« خودت را برای کاندیدا شدن آماده کن مردم ازت خواسته اند». گفت: «خداحافظی این بچه ها را در شب عملیات با هیچ چیز عوض نمی کنم».

 ۲۶. تا از عملیات برمی گشت به خانه، به نماز می ایستاد:« وقتی می بینم هنوز اینجایی فکر می کنم دو رکعت نماز شکر به من واجب می شود».

 ۲۷. شب عملیات به آسمان نگاه می کرد، اشک می ریخت. پشت بی سیم به فرمانده هایش گفت: ماه را می بینید؟ پنچ دقیقه ای همه پشت بی سیم شروع به گریه کردن کردند. بچه ها برای گذر از رودخانه نور می خواستند و حالا ماه نور افشانی می کرد!

 ۲۸. وقتی شهید شد عراقی ها در رسانه هایشان جشن گرفتند.

۲۹. یک روز بعد از شهادت نه بچه می خوابید، نه همسرش. در خواب و بیداری بچه را از همسرش گرفت و دو سه بار به سرش دست کشید و دوباره به او پس داد. بچه آرام خوابید. و او.

 ۳۰. پاسدار نبود. فقط هم از حقوق معلمی استفاده می کرد.

۳۱. من هرگز اجازه  نمی دهم صدای  حاج همت در درونم  گم شود.این سردار  خیبر لعه قلب مرا  هم فتح کرده است! «سید مرتضی آوینی»

 

 

۱۷اسفند سالگرد شهادت محمد ابراهیم همت است.

شهید همت ۱۲ فروردین سال ۱۳۳۴ شهرضای اصفهان به دنیا آمد . وی پس از پایان  تحصیلات متوسطه وارد دانشسرای تربیت معلم اصفهان  شد و دو سال بعد، به خدمت سربازی رفت و سال ۱۳۵۶ در روستاهای محروم مشغول تدریس شد
شهید همت در قبل و پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه شهرضا نقش چشم گیری داشت.
وی به دنبال حوادث کردستان، به  پاوه عزیمت کرد و مسوولیت روابط عمومی سپاه آنجا را بر عهده گرفت و به فرماندهی سپاه پاوه منصوب شد
با شروع عملیات رمضان، در۲۳ تیر سال ۶۱ در منطقه شرق بصره، فرماندهی «تیپ ۲۷ محمدرسول‌الله (ص)» را بر عهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشکر، تا زمان شهادتش، در سمت فرماندهی آن لشکر ایفای وظیفه کرد.

فرماندهی «قرارگاه ظفر»،در عملیات محرم  ، مسوولیت «سپاه یازدهم قدر» شامل لشکر ۲۷حضرت رسول(ص)، لشکر ۳۱ عاشورا، لشکر ۵ نصر و تیپ ۱۰ سیدالشهدا  از جمله مسوولیت های او در دوران دفاع مقدس بود.
  • رضا کریمی

نظرات (۳)


هر صلواتی که برای شهید فرستاده می شود، هر قدمی که برای زنده نگه داشتن یادش برداشته می شود، هر قلمی که برای معرفی او نگارنده می شود، هر زبانی که خواننده وصیتنامه شهید می شود و هر چشمی که نگاهی مهربان بر رخساره مادر و پدرش می نشیند؛ حرکتی فرهنگی است که در تقابل با خواست دشمنان اسلام بر داشته شده است.



پست شما در مرجع وبلاگ نویسان استان کهگیلویه و بویراحمد " حرف ناب " منتشر گردید، اشنالله که راضی بوده باشید.

http://harfenab.ir/node/1235
 یکی از زیباترین بخش های وصیت نامه شهید همت این است:
پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می دارم شهادت در قاموس اسلام کاری‌ترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور،شرک و الحاد می‌زند و خواهد زد... .
 یکی از زیباترین بخش های وصیت نامه شهید همت این است:
پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می دارم شهادت در قاموس اسلام کاری‌ترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور،شرک و الحاد می‌زند و خواهد زد... .
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی