تفکر توحیدی

وبلاگ هزار و یک حرف

تفکر توحیدی

وبلاگ هزار و یک حرف

این وبلاگ تلاشی برای تبیین تفکر توحیدی است

کانال تلگرامی رضاکریمی
https://telegram.me/karimireza1001

دیگر نوشته ها و اظهارات من

فیلم شیار143 درباره انتظار یک مادر است. هر چقدر شخصیت مادر «پرداخته شده» است شخصیت شهید کم فروغ است و شاید هم این نکته مهم نباشد. چون فیلم در مورد مادر منتظر است نه شهید. این مادر در عین انتظار، از وضع موجود هم رضایت دارد ولی مشکلش این است که بی قرار هم هست. جمع بین «رضایت» و «بی قراری» یک بحث مهم ذیل انتظار است که در روایات شیعه به آن پرداخته شده و آبیار عامدانه یا شهودی متعرض این مقوله شده است.

عبارت «شیار143» در مورد داستان فرعی فیلم است. درباره جسد شهید در 143 امین شیار یک منطقه تفحص است که با خبری که خود شهید در خواب به یک سرباز می دهد پیدا می شود. اگر بپذیریم که عنوان فیلم باید درباره کلیت فیلم باشد از این جهت نام فیلم عبارتی نامناسب به نظر می رسد.

فیلم داستان بلندی ندارد و اگر از ابتدا پیشنهاد ساختنش را به صورت مکتوب به کارگردانی ارائه می دادیم بعید بود کسی قبول می کرد. این نکته می تواند نقطه ضعف یا قوت فیلم باشد و به قول برخی منتقدین این داستان اساسا مربوط به یک فیلم کوتاه است که بسط داده شده است. اما من این را نقطه ضعف نمی دانم. این فیلم داستان ندارد اما بیننده هنگام دیدنش خسته نمی شود. این قدرت کارگردانی آنجا بیشتر ظهور می کند که می بینیم بسیاری از عوامل جذابیت در سینما – به جز بازی های خوب- در فیلم وجود ندارد: موسیقی بسیار اندک به گوش می رسد، فضای فیلم روستایی است و لهجه ها به شدت محلی هستند، الفت(مادر) هم شخصیتی درونگراست که احساسات مادرانه و زنانه اش آشکار نیست، مصاحبه نمی کند و حرکات و ظهورات سینمایی ندارد...

با این حال فیلم بیننده را نگه می دارد. هرچند اصلاً توقع این نیست که فیلم پرفروشی باشد. چرا که برخلاف روند معمول سینما حرکت کرده است و باید دوباره دیده شود و درباره آن بیشتر حرف بزنیم تا به مخاطب بیشتر با این نوع روایت سینمایی خو بگیرد.

نکات ظریف در فیلم فراوانند: حضور مداوم مادر در معدن- محل کار پسر- به مادر آرامش می دهد. معدن نمادی از کشف گوهرهاست و انفجار در آن نه نشان خرابی که نشان کشف و سازندگی است. تنهایی مادر هنگام خوشحالی مردم از ورود یک آزاده به میهن دیدنی است. مادر هنگام رسیدن به جسد فرزندش کفشهایش را در می آورد ؛ به سان آیه فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس...، مادر برای یافتن ردی از پسر، به رمال و کف بین بی اعتقاد است، گویا انتظار و باور او بالاتر از اینهاست!

نکته مهم در روایت پردازی نرگس آبیار این است که استفاده از نمادها و ظرافت ها طوری است که تصنعی به نظر نمی رسد و با واقعیت ها همخوان هستند و به قول خود او باورپذیری و تأثیرگذاری در اثر رعایت شده است. تطابق ظاهر و باطن(فرم و محتوا) در روایت های نمادین و لایه دار بسیار مهم است. این نوع روایت کمک می کند تا اگر مخاطب پی به لایه درونی و معنای نمادها نبرد، در عوض حداقل با همین روایت ظاهری فیلم به تماشا ادامه بدهد. نقطه اوج این نمادپردازی در آغوش گرفتن کفن شبیه به نوزاد است.

به هر حال، انتظار مادر در طول فیلم همراه با رضایت و بی قراری پیش می رود. بی قراری تا به آنجاست که الفت نمی تواند کار قالیبافی خود را که در حضور و همراه با پسرش شروع کرده تمام کند. وقتی جسد کوچک شده پسر در شیار143 پیدا می شود و  الفت کفن سفید را مانند لباس سفید نوزادی  در آغوش می گیرد. بی قراری تمام می شود . در این لحظات آرامش بخش و تأثیرگذار، خواهر بر سینه می کوبد ولی مادر آرام است؛ آنقدر آرام که بالاخره دار قالی را تمام می کند. شباهت کفن و قنداق بسیار فوق العاده، هوشمندانه و تأثیرگذار است. هم معنا و هم فرم در آن رعایت شده بود. مادر با فرزندش آنگونه که آن را به دنیا آورده بود وداع کرد. به یاد آیه قرآن افتادم که: آنگونه که آغازتان کردیم بازمی گردید: کَما بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ (اعراف/29).

sh143

 

*در نوشتن این یادداشت از مناظره فراستی و نرگس آبیار و از گفت و گوهای یک جلسه نقد خانوادگی بهره بردم!

http://vatanemrooz.ir/Newspaper/BlockPrint/128469

  • رضا کریمی

نظرات (۴)

  • مدیریت قلم تو
  • با سلام

    وبلاگ نویس فرهیخته ، مطلب شما در سایت قلم تو منتشر گردید .

    هدیه سایت به شما :
    ما بندگانمان را از جایی که گمان ندارد روزی می دهیم .
    سوره طلاق آیه 3    
    با تشکر فراوان
    مدیریت سایت قلم تو
  • علی صفدری
  • فیلم را دیده ام. انتظارم فیلمی جذاب تر را داشتم.
    مطلب خوبی است. تشکر
    انشاا... قسمت شود مطلبی را در این خصوص می نویسم.
    یامبری و درختی و جوانی در جوار هم آرمیده بودند. پیامبر نامش آشنا بود، درخت نامش سرو ولی جوان نامی نداشت، او شهیدی گمنام بود.

    پیرزنی دوان دوان به سمتشان آمد. سراسیمه خودش را روی مزار پیامبر انداخت، (بی‌آن‌که او را بشناسد) و به زاری گفت: پسرم را از تو می‌خواهم، شفایش را.
    و به شتاب، آبی روی سنگ شهید پاشید، (بی آنکه نامش را بداند) و به گریه گفت: پسرم را. و به چشم بر هم زدنی دستمالی بر درخت بست، (بی آنکه بداند چرا) و به التماس گفت: شفایش را.
    پیرزن با همان شتابی که آمده بود، رفت. او می‌دانست که فرصت چقدر اندک است. پیرزن در جستجوی استجابت دعا می‌دوید.
    پیرزن دور شد و پیامبر و درخت و شهید او را می‌نگریستند.

    درخت به پیامبر گفت: چقدر بی‌قرار بود! دعایی کن، ای پیامبر، پسرش را و شفایش را. و پیامبر به شهید گفت: چقدر عاشق بود! دعایی کن، ای شهید، پسرش را و شفایش را. 
    و هر سه به خدا گفتند: چقدر مادر بود! اجابتی کن، ای خدا، دعایمان را و پسرش را و شفایش را.

    فردای آن روز پیکر پیرزنی را بر روی دست می‌بردند، مردم؛ با گام‌هایی شمرده،‌ بی‌هیچ شتابی.
    و آن سوتر، پسری آرام دستمالی را از دست درختی باز می‌کرد؛ سنگ قبر شهیدی را با گلاب می شست 
    و پسر اما نمی‌دانست چه کسی دستمال را بر دست درخت بسته است و نمی‌دانست که چرا سنگ شهید خیس است و نمی‌دانست این جای پنچ انگشتِ کیست که بر مزار پیامبر مانده است. پسر رفت و هرگز ندانست که درخت و پیامبر و شهید برایش چه کرده‌اند.
    پسر رفت و هرگز ندانست که مادرش برای شفایش تا کجاها دویده بود (عرفان نظرآهاری)


  • اندیشه اخلاقی
  • باسلام

    عالی بود. کاملا موافقم
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی